بر ارتفاع گلدسته های حقارت باج خواهی
کسی بانگ بر نمی اورد به دادخواهی
مقربان در صف بی انتهای سهم خواهی
مطرودان در حسرت مردی از تبار ژاژخواهی
نفرین بر حوض دروغین شهر بی ابی
حوضی که ندارد حتی یک ماهی
در شهر بوی ریا پیچیده ...
سکوت را روزه ا م
این روزه را با خون افطار می کنم که
مانده ام به بودنش
رانده ام به نبودنش
خون چاره و گره زندگی ام را رنگین کرده
منم سهراب...
برای پیداکردنش
گم شده ام در تمام کودکی هایم
از خنده های بی بهانه خردسالی
تا بهانه های بی پروای بی سالی
پیش می ایم
ناگاه می رسم به
بغض فروخورده دردسالی
مادر می گوید چرا چنینی
نمی دانم چه بگویمش
روز از حوصله گذشته
و من از روز...
فصل عشقبازی برگها و خیابانها
فصل خاطرات منگ در کنج یک پازل گمشده
فصل هم زدن تلخیهای روزگاردر شیرینی جرعه ای تنهایی
فصل پیچیدن باد سرد لابلای تمام پیچکهای حسرت
فصل اغاز پایانی حزن الود
فصل یک شب زده
پاییز می بارد بر دغدغه هایم...
