دوشنبه 1384/09/28
در کنار خرمنی سوخته
از آشفته بازار مبادا
نشسته ام
می سوزم مبادا انگ جدایی بخورم
و هراس دارم که مبادا بسوزم
خرمن بی مبادا
و زمین سوخته ی بی آه
سزاوار کیست؟
مبادا نصیب کسی شود
که نباید...
نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 0:10 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه 1384/09/19
برای روح الله احمدوند و علی علیزاده که امید دیدارشان در دلم سوخت
و پرواز چه نازیباست
به هنگام رعد مرگ
باران بهت یارای نشاندن ندارد
آتش پیکر را
به فراز لعنت نفرست
در،گاه بی آشیانگی
که فرود هم شکسته بال است
از بی گاه حبس نفس...
نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 9:48 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه 1384/09/12
از چشمان بی فروغ گفتمش
که شاید هراس چنینشان کرده
از زیبایی محکوم به فنا
از تسخیر بی پایان اشک
به آیینه نگریستن دشوار است
وگرنه در می یافتم
همین چشمان بی سو و متورمم است
تاوان دلمردگی این ایام
روزها و گفته ها و آیینه ها را پلک می زنم
اگر چشمانم نمیرند...
نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 9:13 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه 1384/09/05
پریشانم اما
تو درد را دو رد می سازی
گیسوانت را به باد می سپاری
وه،چه میزبان شایسته ای ست پریشانی را...
نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 7:14 بعد از ظهر | لینک
|

