تبليغاتX
شب زده - بی حرف
واگویه های شخصی

 

روبرویم نشسته

میز مرز متانت است لابد

لقمه ای در دهان می گذارم

سکوتش را قورت می دهد

می جوم تمام غصه ها

می نوشم اشک هایش را

لقمه ای در دهان می گذارد

از سکوتش کام می گیرم

مرز متانت شیشه ای است

قصه ی ما دوغ بود...

نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 11:17 بعد از ظهر | لینک  |