تبليغاتX
شب زده - بی من
واگویه های شخصی

 

کشاکش ساعتها را نظاره گر بودم

سال که صفر شد

ماه که یک شد

و روز

چه ببوسمش؟

سایه ی مهربانی پرسیده بود

و من هنوز دلتنگ می اندیشم

این غم چه می خواهد،برای پرواز

جز تن

بی من

و درد ابتلا

چه زیبا سرایت می کند... 

نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 1:18 قبل از ظهر | لینک  |