تبليغاتX
شب زده - شادم...
واگویه های شخصی

با موهاي جو گندمي اش آشنا به نظر مي رسيد.پياده رو خلوت حوالي ضرابخانه را در پيش گرفته و شايد واژه هاي جديد را به هم زنجير مي كند تا گردنبند شعرش غافلگيرمان كند.خودم را به قيصر امين پور مي رسانم و مي گويم:شباهت من و شما اين است كه هر دومان طحال نداريم.

شاعر رفته اما خنده اش در آن پياده رو با من است...

نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 2:9 بعد از ظهر | لینک  |